غياث الدين بن همام الدين الحسيني ( خواند امير )
217
تاريخ حبيب السير في أخبار افراد البشر ( فارسي )
بود و جهة تدارك متوجه گرديد در اثناء راه آن دو امير پرمكر و تزوير به يكديگر رسيدند و با هم خلوت كرده و مراسم اتحاد و اتفاق بجاى آورده خواطر نامبارك بران قرار دادند كه بغداد خاتون و خواجه غياث الدين محمد را بقتل رسانند و بعد از آن در مقام خدمتكارى آمده مزاج جناب شهريارى را با خود رام گردانند و چون مىدانستند كه امير على پادشاه نيز باايشان در اين امر موافقت خواهد نمود معتمدى نزد او فرستاده كيفيت انديشهء خود را اعلام فرمودند و چنان مواضعه كردند كه نارى طغاى بسلطانيه رود اگر تواند كه پادشاه را در قصد آن دو عزيز باخويش موافق سازد فهو المطلوب و الا كمر بانهدام بناء حيات سلطان بربندد و هرگاه او را مدد بايد ديگران را اعلام نمايد آنگاه تاشتيمور در قزوين متوقف شده نارى طغاى بسلطانيه رفت و سلطان بواسطهء ظلم و بيدادى كه از وى معلوم نموده بود او را ببارگاه راه نداد بغداد خاتون كه قتل پدر و برادران بشامت و خباثتش مىدانست با وى كم التفاتى آغاز نهاد لاجرم نارى طغاى سراسيمه شده با امير تورين ملاقات كرده حقيقت اتفاق خود و تاشتيمور و على پادشاه را بر زبان آورد و از وى موافقت طمع داشت تورين او را بوعده فريفته صورت حال باخواجه غياث الدين محمد بازگفت و سلطان ابو سعيد نيز از بعضى ايناقان شمهء ازين حديث استماع فرمود و در انديشه بود كه آن عقدهء مشگل را بانامل تامل چگونه بگشايد در آن اثنا نارى طغاى جمعى از ملازمان خود را مكمل و مسلح ساخته در مدرسهء كه متصل سراى خواجه غياث الدين محمد بود بازداشت و ايشان را گفت هرگاه جناب وزارت مآب پاى از خانه بيرون نهد دست بردى نمايند و خود سلاح بسته بدار الوزارت شتافت و گفت مىخواهم كه خواجه را در خلوت ببينم برادر وزير با او گفت كه حكم يرليغ نفاذ يافته كه هيچ آفريده با سلاح نزد وزير نرود و اسلحه او را بازستاند و نوكرانش را نيز از دخول مانع آمد نارى طغاى تنها به خانه در رفته نسبت بخواجه آغاز تواضع و چاپلوسى كرد و گفت نوعى مىبايد ساخت كه نوبت ديگر پادشاه با من ابواب الطاف مفتوح گرداند و خواجه اين معنى را قبول فرمود و فرمود كه شما سوار شويد و من نيز بيرون آمده به خدمت پادشاه روم و سخن شما را عرض نمايم نارىطغاى بيرون رفته و بنوكران خود پيوسته به همان خيال بر در مدرسه منتظر بايستاد و چون سراى خواجه غياث الدين محمد در ديگر نيز داشت خواجه از ان در سوار شده به خدمت سلطان شتافت و معروض گردانيد كه چند روز شد كه نارى طغاى باميد عنايت سلطانى آمده انتظار ادراك سعادت بساط بوس مىكشد پادشاه از غايت سلامت نفس وزير متعجب شده فرمود كه هيچ مىدانى كه نارى طغاى در حق تو چه انديشه دارد خواجه عرضه داشت كه من بنده اين درگاهم و منظور نظر التفات پادشاه هركس به جهتى درباره من بد انديشد بمقتضاى ( وَ لا يَحِيقُ الْمَكْرُ السَّيِّئُ إِلَّا بِأَهْلِهِ ) به او عايد گردد و سلطان همان لحظه باخذ و قتل نارى طغاى فرمان داد آن حرام نمك از آن حكم خبر يافت و بصوب فرار شتافت به خيال آنكه خود را بخراسان رساند و دوستان و لشگريان آنجائى را جمع گرداند و سلطان خواجه لؤلؤ را از عقبش فرستاد و ليكن